Rss
Logo
افزایش امار واقعی در آلسکا
نویسندگان
درباره ما


ایجاد کننده وبلاگ : سجاد هدفی


نظرسنجی
کدام موضوع را بیشتر دوست دارید

آمار بازدید
کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
  • تاریخ : پنجشنبه 12 آبان 1390, 11:43 ب.ظ
دسته بندی : داستان های عاطفی , .::||**داستان ولطیفه و ...**||::. , حکایت های پند آموز ,

روزی پسری نزد شیوانا آمد و به او گفت که یکی از افسران امپراتوری مزاحم او و خانواده اش شده است و هر روز به نحوی آن ها را اذیت می کند. پسر جوان گفت که افسر گارد امپراتور مبارزی بسیار جنگاور است و در سراسر سرزمین امپراتوری کسی سریع تر و پر شتاب تر از او حرکات رزمی را اجرا نمی کند. به همین خاطر هیچ کس جرات مبارزه با او را ندارد. این افسر نامش "برق آسا" است و آنچنان حرکات رزمی را به سرعت اجرا می کند که حتی قوی ترین رزم آوران هم در مقابل سرعت ضربات او کم می آورند. من چگونه می توانم از خودم و حریم خانواده ام در مقابل او دفاع کنم؟!


ادامه دارد...

برچسب ها : داستانی کوتاه و جذاب با عنوان یادگیری ,

  • تاریخ : سه شنبه 8 شهریور 1390, 01:32 ب.ظ
دسته بندی : .::||**داستان ولطیفه و ...**||::. , داستان های عاطفی , عمومی ,

تو زندگی خدا یه چیزایی بهمون داده خب یه چیزایی هم نه ... اما این چیزایی هم که داده این که چه جور ازش استفاده می کنیم خیلی مهمه ....هر چیزی شاید به همون مقدار که میتونه خوب باشه میتونه بدم باشه ....

یه کلمه شاید همون مقدار که میتونه احساسات خوب به وجود بیاره همون مقدارم میتونه ایجاد نفرت و دشمنی بکنه ....  همشم بر میگرده به این زبونه لعنتی....  بعضی موقع ها فکر می کنیم شاید اگه زبون نداشتیم خیلی بهتر از این بود ....

وقتی پیش کسی هستی و با تمام احساست باهاش صحبت می کنی خیلی موقع ها شاید حرف تو درست نفهمه ، شاید فکر کنه حرف خوبی بهش نزدی و هزاران شاید دیگر ......

با زبونه خودمون صحبت می کنیم کلی کج فهمی و بد فهمی به وجود میاریم .... حالا چه برسه به اینکه به اینکه  بخوایم حرف و احساسمونو بیاریم تو نوشته هامون ... یکی نیست بگه اخه تو، تو حرفات نمی تونی احساساتتو بیاری ..... چه جور انتظار داری کله قصد و احساستو بیاری رو کاغذ .....  اگه قرار بود هر کسی بتونه این کارو بکنه که دیگه یه عده با نام نویسنده معروف نمی شدن ....

حالا یکی حرفتو شنیده ولی ازش چیزی فهمیده که اصلا و ابدا منظور تو نبوده .... خوب شاید اون برداشتی که کرده ناراحت کننده باشه .... حالا جالب ترش اینجاست که که به فکر خودش اکتفا کنه و اصلا بهت اجازه نده که حرفتو بزنی .... قبلا جوابتو یکی در میون می داده حالا دیگه اونم نمی ده ....

بابا به خدا این درست نیست .... شاید تو با تمام هوش و ذکاوتت تو این یه مورد اشتباه کردی ... ادمیزاده دیگه .... حداقل یه وقت بده بزار بگم منظور چی بوده بعد ......

هم تو دینمون هم تو کل جامعه جهانی برای متهم حق دفاع میزارن تازه میگن خواستی یه چند تا وکیلم بزن تنگش ....

خدا با اینکه همه کارام باسش مثله روز روشنه بازم اون دنیا میشونتم وسط میگه علی بگو بینم قصدت از اون حرفت چی بود ... تو دنیا مثلا همین صدام حسین .... با اینکه همه جنایاتش معلوم بود ولی بازم قبل از تصمیم گیری در موردشون بهش حق دفاع دادن اونم نه یه بار بلکه چندین بار ... با اینکه همه سند و مدرکش موجود بود بازم نشوندنش وسط گفتن بنال بینیم چرا این غلطارو کردی .....

تو رو خدا اینقدر راحت درباره هم راحت فکر نکنیم ... به خدا قسم تهمت گناه کبیرست ...

اگه از دسته یکی ناراحت شدیم حداقل به حرفهاش گوش بدیم ... شاید منظور چیزه دیگه بوده ... اینقدر زود تصمیم نگیریم  و همین طوری  پشت سرهم نیبدیم بهش ....

واقعا دمه خدا گرم ...  چرا که اگه قرار بود رابطه ی بین من و خدا مثل رابطه ی بین من و بنده هاش باشه که دیگه فاتحه ی ما آدمارو باید می خوندن و قطعا تا به حال باید از درگاهش طرد شده بودیم ...

انواع و اقسام اشتباهارو می کنیم بازم خدا در امید رو به رومون نمی بنده  هیچی تازه تو مناسبتایی مثله همین شبهای قدر خودش دوباره دعوتمون می کنه ...  تازه اینا برای اشتباهات مسلمه. نه اون چیزایی که ما فکر می کنیم اشتباهه ....  میتونیم یه کم گذشت و بخشش بیشتری خرج کنیم هیچ اتفاقی نمی افته ...

به قوله دوستم سعید اگه بخشیدن دیگران کوچک شدن خودمون بود ... خدا اینقدر بزرگ نمی شد ....

خیلی دوست دارم خدا .......

(  دو خط مطلب بالا از وبلاگ zahnevis کپی شده است  )

 

برچسب ها : همدیگرو درک کنیم ...... , داستان خیل خول , داستان , همدیگر را بهتر درك كنیم ,

  • تاریخ : یکشنبه 23 مرداد 1390, 11:45 ق.ظ
دسته بندی : .::||**علمی**||::. , دانستنی , .::||**داستان ولطیفه و ...**||::. , داستان های عاطفی , عمومی ,

هنوز جای شکرش باقیه!

بی رودربایستی می رم سر اصل مطلب. از صبح که بیدار می شی تا شب که بخوابی چقدر سر دنیا و زندگی غر می زنی؟ چقدر از عالم و آدم می نالی؟ چقدر به روزگار بد و بیراه می گی که همیشه فقط با تو سر ناسازگاری داره؟ چقدر از بخت بدت می نالی؟ چقدر با همه دعوا می کنی چون فکر می کنی حق تورو خوردن.
خلا صه اینکه از دست همه کس و همه چیز حتی از دست خودت هم ناراحت و ناراضی هستی و فقط تنها کاری که نکردی اینه که صبح به صبح بری کلا نتری یک برگه شکایت از دست خودت بنویسی و بعد بری پی زندگیت. 

برچسب ها : هنوز جای شکرش باقیه! , داستان های تلغ , داستان واقعی ,

  • تاریخ : یکشنبه 23 مرداد 1390, 03:00 ق.ظ
دسته بندی : .::||**داستان ولطیفه و ...**||::. , داستان های عاطفی , عمومی , حکایت های پند آموز ,
من خوب بازی می کنمپسر همیشه تمرین می کرد همیشه تلاش می کرد بهترین بازی رو توی تیم فوتبال ارائه بده، اما مربی همیشه این فرصت رو از اون می گرفت و در زمان مسابقه ها همیشه روی نیمکت ذخیره ها می نشست و بازی رو از اونجا تماشا می کرد. اما هیچ وقت نا امید نمی شد. 
در این میان تیم برای مسابقه شهرهای مختلف می رفت اما او همچنان نیمکت نشین بود و در این بین مادر همیشه در تمام مسابقات او شرکت می کرد و تیم پسرش را تشویق می کرد ولو انکه او در آن تیم بازی نمی کرد.


 
برچسب ها : مجله موفقیت , راز موفقیت , راه موفقیت , سایت موفقیت , موفقیت در زندگی , عوامل موفقیت , رمز موفقیت , جملات موفقیت ,

  • تاریخ : سه شنبه 4 مرداد 1390, 11:06 ب.ظ
دسته بندی : داستان های عاطفی ,

شوخی كوچولو

نیمروزی بود آفتابی ، در یك روز سرد زمستانی … یخبندان شدید و منجمد كننده ، بیداد میكرد. جعدهای فرو لغزیده بر پیشانی نادنكا كه بازو به بازوی من داده بود و كرك بالای لبش از برف ریزه های سیمگون پوشیده شده بود. من و او بر تپه ی بلندی ایستاده بودیم. از زیر پایمان تا پای تپه ، تنده ی صاف و همواری گسترده شده بود كه بازتاب نور خورشید بر سطح آن ، طوری میدرخشید كه بر سطح آیینه ، كنار پایمان سورتمه ی كوچكی دیده میشد كه پوشش آن از ماهوت ارغوانی رنگ بود. رو كردم به نادیا و التماس كنان گفتم:

ــ نادژدا پترونا بیایید تا پایین تپه سر بخوریم! فقط یك دفعه! باور كنید هیچ آسیبی نمی بینیم.

برچسب ها : داستان پند آموز ,

  • تاریخ : سه شنبه 4 مرداد 1390, 10:57 ب.ظ
دسته بندی : داستان های عاطفی ,
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .

برچسب ها : داستان مداد , داستان تخیلی , داستان عاطفی ,

  • تاریخ : سه شنبه 4 مرداد 1390, 10:54 ب.ظ
دسته بندی : داستان های عاطفی , عمومی ,
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

برچسب ها : دختر فداکار , داستان عاطفی ,

  • تاریخ : سه شنبه 4 مرداد 1390, 10:48 ب.ظ
دسته بندی : داستان های عاطفی ,
شقایق
(یاشار( خیلی ساده اتفاق افتاد. یک روز سرد زمستان یبود. شال و کلاه کرده بودم به سرکار بروم که توی کوچه دیدمش... ساک به دست و با صورت سرخ شده از سرما و مستاصل... کاغذ نشانی را جلو آورد و من با تعجب پرسیدم:
- پلاک 21 ؟!
سرم را بالا گرفتم. صورت ظریف و بی رنگش منتظر جواب بود... خواستم بگویم با کی کار دارید؟ شما کی هستید؟ از کجا آمده اید؟ ... اما فقط دستم را به طرف در سبز رنگ خانه مان دراز کردم و او بی درنگ ساکش را دوباره به دست گرفت و رفت.
چند لحظه ای سرجایم خشکم زده بود... هر چه فکر کردم دیدم فامیل و دوست و آشنایی نداریم که به او شباهت داشته باشد. چشم های عسلی داشت و ریز نقش بود.
برچسب ها : شقایق , داستان شقایق , داستان ادبی ,

  • تاریخ : سه شنبه 4 مرداد 1390, 10:40 ب.ظ
دسته بندی : حکایت های پند آموز , داستان های عاطفی , عمومی ,

قبر خالى
(شقایق آرمان )


براساس یك ماجراى واقعى
مورچه هاى نگران اطراف سنگ قبرت مى خزیدند و با هر خزش خود نبودنت را به یادم مى آوردند.
پرندگان قبرستان ده دور افتاده مان وقتى دختر بچه اى چون من را بالا سر قبرمادرش مى دیدند برایم مى خواندند.
انگارشعرپرنده ها، فصل ها را نمى شناخت. ردیف هایش اندوه داشت. مثل تمام ردیف هاى با نشان و بى نشان آدم هایى كه درهمسایگى ات دفن شده بودند.

برچسب ها : قبر خالی , داستان , داستان عاطفی , داستان زیبا , داستان ترسناک ,

صفحات سایت

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو