Rss
Logo
افزایش امار واقعی در آلسکا
نویسندگان
درباره ما


ایجاد کننده وبلاگ : سجاد هدفی


نظرسنجی
کدام موضوع را بیشتر دوست دارید

آمار بازدید
کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :
  • تاریخ : پنجشنبه 12 آبان 1390, 11:43 ب.ظ
دسته بندی : داستان های عاطفی , .::||**داستان ولطیفه و ...**||::. , حکایت های پند آموز ,

روزی پسری نزد شیوانا آمد و به او گفت که یکی از افسران امپراتوری مزاحم او و خانواده اش شده است و هر روز به نحوی آن ها را اذیت می کند. پسر جوان گفت که افسر گارد امپراتور مبارزی بسیار جنگاور است و در سراسر سرزمین امپراتوری کسی سریع تر و پر شتاب تر از او حرکات رزمی را اجرا نمی کند. به همین خاطر هیچ کس جرات مبارزه با او را ندارد. این افسر نامش "برق آسا" است و آنچنان حرکات رزمی را به سرعت اجرا می کند که حتی قوی ترین رزم آوران هم در مقابل سرعت ضربات او کم می آورند. من چگونه می توانم از خودم و حریم خانواده ام در مقابل او دفاع کنم؟!


ادامه دارد...

برچسب ها : داستانی کوتاه و جذاب با عنوان یادگیری ,

  • تاریخ : یکشنبه 23 مرداد 1390, 03:00 ق.ظ
دسته بندی : .::||**داستان ولطیفه و ...**||::. , داستان های عاطفی , عمومی , حکایت های پند آموز ,
من خوب بازی می کنمپسر همیشه تمرین می کرد همیشه تلاش می کرد بهترین بازی رو توی تیم فوتبال ارائه بده، اما مربی همیشه این فرصت رو از اون می گرفت و در زمان مسابقه ها همیشه روی نیمکت ذخیره ها می نشست و بازی رو از اونجا تماشا می کرد. اما هیچ وقت نا امید نمی شد. 
در این میان تیم برای مسابقه شهرهای مختلف می رفت اما او همچنان نیمکت نشین بود و در این بین مادر همیشه در تمام مسابقات او شرکت می کرد و تیم پسرش را تشویق می کرد ولو انکه او در آن تیم بازی نمی کرد.


 
برچسب ها : مجله موفقیت , راز موفقیت , راه موفقیت , سایت موفقیت , موفقیت در زندگی , عوامل موفقیت , رمز موفقیت , جملات موفقیت ,

  • تاریخ : سه شنبه 4 مرداد 1390, 11:04 ب.ظ
دسته بندی : عمومی , حکایت های پند آموز ,
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
برچسب ها : پیرمرد و دختر , داستان قرآنی , حکایت ,

  • تاریخ : سه شنبه 4 مرداد 1390, 10:59 ب.ظ
دسته بندی : حکایت های پند آموز ,
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :

برچسب ها : داستان از سقراط , حکایت های پند آموز ,

  • تاریخ : سه شنبه 4 مرداد 1390, 10:40 ب.ظ
دسته بندی : حکایت های پند آموز , داستان های عاطفی , عمومی ,

قبر خالى
(شقایق آرمان )


براساس یك ماجراى واقعى
مورچه هاى نگران اطراف سنگ قبرت مى خزیدند و با هر خزش خود نبودنت را به یادم مى آوردند.
پرندگان قبرستان ده دور افتاده مان وقتى دختر بچه اى چون من را بالا سر قبرمادرش مى دیدند برایم مى خواندند.
انگارشعرپرنده ها، فصل ها را نمى شناخت. ردیف هایش اندوه داشت. مثل تمام ردیف هاى با نشان و بى نشان آدم هایى كه درهمسایگى ات دفن شده بودند.

برچسب ها : قبر خالی , داستان , داستان عاطفی , داستان زیبا , داستان ترسناک ,

  • تاریخ : سه شنبه 4 مرداد 1390, 10:37 ب.ظ
دسته بندی : حکایت های پند آموز ,
حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
برچسب ها : ماجرای لحظاتی تا مرگ ... , داستان خواندنی , ماجرای جالب , داستان کوتاه , داستان جذاب ,

صفحات سایت